سوژه‌ ی قاصدک ‌ها

شعر، زندگی ست و زندگی شعر است

*سپهر و طاها/ گل های خواهرانم/ مهدیه و سارا*

پروردگارا! همه ی کودکان و نوجوانان را در پناه مهربانی هایت مصون و محفوظ بدار. آمین


برچسب‌ها: طاها مهدیه, سپهر سارا
ادامه ی مطلب
+ نوشته ام در سه شنبه هشتم مهر 1393این زمان 3:9 الهه تاجیکزاده آریایی



*عنوان ندارد*

 

بر باد می رود

هر برگ این چنار

با اشهد بهار...

***

 

به مرداب می رسید

آب خوش از گلویش

پایین نمی رفت...

رودی که ریشه در کوه داشت...

***

 

چرخی زد و خندید

در بازوان بادها رقصید

برگی که از پاییز می ترسید...

***

 

روی خاک ها نقش تو را کشیدم

باد آمد...

باران آمد...

نقاشی ام پاک شد

خاک باران خورده با من ماند...

***

 

جز خشت نبودم

آیینه ام کردی

و به باغ تماشایم بردی

جز دانه ای نبودم

در خواب خیس خاک ها

مرا رویاندی

و در بهت نگاه باغ،

گلبارانم کردی

جز حرفی نبودم در حنجره مانده 

پروازم دادی

و شعر شدم...

*********

 

پ ن :

حال که این نیمه شب فرصتی پیش آمد تا بنویسم... اشعار جدیدم را پیدا نمی کنم!!!تا همین دیروز جلوی چشمم بودندها... راستی ببخشید بدخط نوشتم!!!


برچسب‌ها: کمی سه گانی, کمی کوتاه
+ نوشته ام در پنجشنبه سوم مهر 1393این زمان 2:2 الهه تاجیکزاده آریایی |



*استاد امّ البنین امین رنجبر* (به خاطر خاطره ها...)

"ناگهان چه قدر زود دیر می شود..."

حقیقتا" این قسمت از شعر قیصر را باید با الماس نوشت...

 اولین روزهای دانشگاه بود و به خاطر بعد مسافت، چنددقیقه ای دیر رسیدم سر کلاس. خانمی کوچک و مهربان پشت میز نشسته بود...  لحظاتی بعد صحبت اش را ادامه داد...

 حین درس، گوشی یکی از دانشجویان زنگ خورد و مجبور شد... و زود گوشی را خاموش کرد. استاد گفتند: "از این به بعد اگر کسی گوشیش زنگ بخوره باید هفته ی بعد با شیرینی بیاد سر کلاس!!!" توی دلم گفتم: نفس ات گرم استاد! همه ششدانگ حواس شان را جمع کرده بودند که مبادا گوشی شان زنگ بخورد! نزدیکی های اتمام وقت کلاس بود. شیطنتم گل کرد (یعنی دوست داشتم به همین بهانه هفته ی آینده کام بچه ها را شیرین کنم) دستم را بردم داخل کیفم و آرام گوشی ام را روشن کردم! صدایش درآمد و نگاه استاد و بچه ها -که ابدا" فکر نمی کردند کار من باشد- به آخر کلاس دوخته شد. (من ردیف جلو می نشستم!!!) چند نفری که آخر کلاس بودند قسم می خوردند که کار آن ها نبود. به استاد گفتم: ببخشید! من گوشی ام را روشن کردم. هفته ی آینده شیرینی با من! استاد حسّاس و نازک اندیش مان با مهربانی رو به دانشجویان کردند و گفتند: "وای بچّه ها! خانم ت چه کار جالبی انجام دادن! برای این که دهان تون رو شیرین کنن عمدا این کار رو کردن!!!" و ... از آن تاریخ تا آخرین روزهای دانشگاه ایشان یکی از بهترین دوستانم بود... همه ی وجوشان قلب بود. یک قلب ساده و بی ریا و مهربان.

پس از روزهای خوب دانشگاه گاهی از طریق دوستان از ایشان و دیگر اساتید خبر می گرفتم... چون بعضی مشغله ها مانع خواست درونی ماست... 

 چندی پیش یکی از دوستان تماس گرفت و اطلاع داد: "استاد امین رنجبر با بیماری دست و پنجه نرم می کنن. براشون دعا کنین" پریشان شده بودم. پیش خودم فکر کردم این تن نحیف چه قدر قدرت می خواهد تا ... ! تا این که -سرطان زبان- به ایشان مهلت نداد و  زبان و قلب مهربانش برای همیشه از حرکت و تپش ایستاد...ا  یکی از دوستان پیامک فرستاد: "استاد امین رنجبر -استاد روانشناسی کودک مون- بر اثر بیماری دار فانی رو وداع گفتند. شادی روح شون صلوات"...

استاد امّ البنین امین رنجبر یکی از اساتید نادر ی بود که یادش تا همیشه ها در دل من و دیگر دانشجویان و دوستداران اش خواهد ماند... 

روح اش قرین لطف و رحمت الهی باد. آمین

 

 پ ن :

... دوستی نوشته بود:*به کسانی که پشت سرتان حرف می زنند بی اعتنا باشید، آنها به همانجا تعلّق دارند، دقیقا " پشت سرتان!*

از *سوژه نگار* نازنین م هم سپاس گزارم برای همراهی ها و مهربانی هایش!


برچسب‌ها: به خاطر خاطره ها
+ نوشته ام در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393این زمان 8:25 الهه تاجیکزاده آریایی |



درودی دیگر...

درود دوستان خوبم

وقت تون به خیر. نبودن هام رو ببخشید. به یادتون بودم و هستم. از پیام های مهرآمیزتون بسیار سپاس گزارم. امید که بتونم اندکی از محبت هاتون رو جبران کنم.

سعی می کنم از فردا یا پس فردا -اصلاح می شود: به زودی...- طبق روال سابق همراه تون باشم. فعلا" یه کامپیوتر بیش تر نداریم و الآن هم که بچه ها دارن کیبورد رو از زیر دستم می کشن. بچه هم بچه های قدیم!!! 

به قول بعضیا: "ای وااااای غذام سوووووخت!!!"

................................................

نه! انگار زیاد حاد نبوده!!!

................................................

فعلا"

................................................

 

گابریل گارسیا ماركز

 

"اینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی،

اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند
و کودکان با تو همدلی کنند،

اینکه تحسین منتقدان منصف را بشنوی
و خیانت دشمنان دوست نما را تحمل کنی.

اینکه زیبایی را درک و تحسین کنی،
در دیگران بهترین ویژگیها را ببینی و بیابی،
و دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتی، تحویل دهی،

خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سرسبز
و خواه با بهبود شرایط اجتماعی.
حتی اگر بدانی یک نفر، با بودن تو، ساده تر نفس کشیده است،
تو موفق شده ای..."

گابریل گارسیا ماركز

................................................

پ ن :

دوستان ببخشید که کامنت هاتون رو دیر پاسخ دادم!

+ نوشته ام در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393این زمان 19:34 الهه تاجیکزاده آریایی |



*رویا...* و *کیمیای زندگانی* و *روزی روزگاری ... رمضان*


به رویا برگردان مرا

       به آبیِ بی‌نهایت

       ـ با سپیدی ابرهای زیبا و گاه‌گاهش‌ـ

به مِه

آن جهلِ کوتاهِ خیس

             که وا‌می‌نهادم در آن

                           دانایی‌ را...

 

به رویا برگردان مرا

به نادانی‌ها

به سرکشی‌هایِ خوف‌آور

به خواب‌هایِ کوتاهِ عمیق

به دوست‌داشتن‌هایِ محض...

 

من از رویای رسولان خسته‌ام

و از حکمت‌های شاعران

و از عقل...

این پنجره‌ها را ببند

خدایِ رسولان در دوردست نشسته است

من به تماشای تو آمده‌ام

                         ای خدایِ نزدیک...

                     

دکتر محمّدرضا تقی دخت

 

و ... *کیمیای زندگانی* را بخوانید در :  پیرامون من

 

و... *روزی روزگاری ... رمضان* در  :  ساحل مرجانی

 

پ ن :

نکته ی جالبی ست که این سه بزرگوار همنام می باشند.

+ نوشته ام در سه شنبه هفدهم تیر 1393این زمان 1:4 الهه تاجیکزاده آریایی |



...

*شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ*


ادامه ی مطلب
+ نوشته ام در یکشنبه هشتم تیر 1393این زمان 0:34 الهه تاجیکزاده آریایی



هنرنمایی دخترگلم *آلاله* در عکاسی...

قطار زندگی روی همین ریل حرکت می کنه دیگه؟! (شیرگاه-تابستان92)

نزدیک قائمشهر زیبا... (شیرگاه)

گروه مکتشفین خوش تیپ!!! ((سه گانی من(سه نازنینم) و کیمیای رویا؛ دوست عزیزم))

شیرگاه- تابستان1392

آلاله ی من؛ خسته و خیس آب رود... ((این عکس کار منه!!! خعیلی باکیفیّته!!!))

یکی از روستاهای شیرگاه- تابستان1392

پسرخوبم *ثارالله* در حالی که کمرش حسّــابی در اثر تماس با این کاهها...!!! اما هیچی نگفت و گذاشت خواهرش عکس بگیره!

مکان: قلعه ی امیرآباد- عکس های درون قلعه جالبه. اگر آپلود بشه...

تاریخ بی صاحب!!!

چه قدر روی این بخاری ها توی مدرسه تخته پاک کن سوزوندیم...!!!

خلاف جریان... مثل ماهی آزاد... ((پارک حرم پیشوا))- بهار1393

آلاله در آخرین روز مدرسه! ((حیاط هنرستان فنّی-حرفه ای زینبیّه ی پیشوا))- بهار1393

در یکی از جاده های جنگلی نزدیک شیرگاه - تابستان1392

خانواده ی دکتر ارنست اینجا هستن!!! ((سدّ خاکی شمال و روستایی که زیر آب رفته...))- تابستان1392

مهری ولیان؛ دوست نازنین و استاد مهربانم و... من!- تابستان1392

 

آلاله ی من با  آدم برفی اش به روز است...

+ نوشته ام در پنجشنبه پنجم تیر 1393این زمان 21:5 الهه تاجیکزاده آریایی |



*نیایش...*

 

این منم!

سیبی از شاخسار افتاده

در جویباری کوچک

با رقص موج می غلتم

و به جلو می روم

هر آن

منتظر دستی

که از آب بگیردم؛

 

کاش آن دست،

دست "تو" باشد...*

 

و این شعر و... در وبلاگ دیگرم :  (در حریم سه گانی)

 

* شعر نخست، قدیمی ست که چاپ شده در ماهنامه های: تیزهوشان- سلام بچّه ها- انتظار نوجوان- و صفجه ی آفتاب مهتاب و...

+ نوشته ام در چهارشنبه چهارم تیر 1393این زمان 7:7 الهه تاجیکزاده آریایی |



نوستالژی...

mavi mavi

...

شما فیلم ماوی -با هنرنمایی ابراهیم تاتلیس- رو دارین؟

 

+ نوشته ام در دوشنبه دوم تیر 1393این زمان 11:11 الهه تاجیکزاده آریایی



* آواز قو *

 

 

آلـوده دامن می شود دریـا...

قـویی به کـام نفـت ها افتـاد؛

آواز او گم می شود در هـای و هـوی بـاد...

 

1391

**********************************

بعدا" نوشت:

24 خرداد 93

درود بیکران نثارتان دوستان! چند روزی نیستم ...

جای دوری نمی روم... شما که این جا را گم نمی کنید؟!

+ نوشته ام در سه شنبه بیستم خرداد 1393این زمان 19:21 الهه تاجیکزاده آریایی |



*درود و ارادت و تبریک*

میلاد مسعود *سالار عشق، علمدار عشق، و پاسدار عشق* بر همه ی شما عزیزان، علی الخصوص همنامان و هم مرامان آن پاکان مبارک باد.

+ نوشته ام در یکشنبه یازدهم خرداد 1393این زمان 3:4 الهه تاجیکزاده آریایی



آدم برفی- ورزش- خورشید- بهار- آسمان-

"آدم برفی سرما خورده بود

آدم برفی به آسمان نگاه کرد

خورشید خانم به او یک پتو داد.

آدم برفی گرم شد

رفت زیر نور خورشید ورزش کرد.

عرق کرد

لاغر شد

آب شد..."

 

سروده ی: حنـّـانه جنیدی - 7 ساله - دبستان شاهد فرهنگ

 
 
 
 
 
 
آنات
و
صفحه ی من در سایت شعر کوتاه آنات
 
 
*البتّه نام کاربری و پسورد را فراموش کرده ام و مطالب ارسالی ام هم تقریبا" برای یک سال و نیم پیش، و پیش تر از آن است. اگر موفّق با بازگشایی آن شدم حتما" در جریان خواهید گرفت.*

برچسب‌ها: حنّانه جنیدی, ته تغاری خونه
+ نوشته ام در جمعه نهم خرداد 1393این زمان 10:38 الهه تاجیکزاده آریایی



هونرمند!!!

سلااااااااام

یادتونه چند وقت پیش اینجا نوشتم به هیچ کانونی هیچ ربطی ندارم ؟ خب! امروز رفتم برای محکم کاری پرونده ی کانون ...هنرمندان خودم و بچّه هام رو باطل کردم! به همین راحتی! به همین خوشمزگی! ما رو چه به ...هونرمندان!!!

پس اگر یه وقتی یه جایی یه اسمی یه چیزی درمورد همکاری مون با این کانون و امثالهم دیدین و شنیدین بدونین یه اتّهام... محضه!!! عضو هیچ جایی نیستیم و بر اساس وجدان، مستقل عمل می کنیم. همین!

پ ن 1:

کانون یعنی :

1)- کانون گرم خانواده ی عزیزمون!

2)- کانون دوستان و اساتید و شاعران و هنرمندان خوبی مثل شما!

3)- همین و بس!

 

پ ن 2:

در پست بعدی شعری هم از دخترنازنینم *حنّانه* درج خواهد شد.

 


برچسب‌ها: الهه تاجیکزاده آریایی
ادامه ی مطلب
+ نوشته ام در پنجشنبه هشتم خرداد 1393این زمان 15:1 الهه تاجیکزاده آریایی |